معمولا من از خبر فوت انسان ها - هر که باشد به ویژه اگر از قبل بشناسمش- متاثر می شوم . ماجرایی را که مولوی رحیمی چند روز پیش در وبلاگ خود آوردند مرا بیش از پیش متاثر ساخت. چون جوانی از دست رفته بود و جوانی دیگر نیز ساعات پایانی عمر خود را می گذراند. فکر این که انسان بداند تا چند ساعت دیگر بیش تر زنده نیست بسیار تاثربرانگیز است و مهم تر آن که بداند تا چند ساعت دیگر عمه اش تصمیم دارد طناب دار را بر گردنش افکند... 

البته نمی توان احساس مادر مقتول را نیز از یاد برد که جامعه به او قبولانده با مرگ قاتل ممکن است آرامش درونی بیاید. و بعدهاست که این احساس نیز حاصل نخواهد شد. چون خون را با خون نمی توان شست. ..

این که جناب مولوی رحیمی از یک قاعده فقهی حنفی هم سخن گفته اند که می توانست رضایت مادر مقتول را جلب کند سخن دیگری است که می توان بر روحانیت منطقه خرده گرفت و آن این که چرا از تمامی آن چه داشته اند استفاده نکرده اند؟ 

اما چیزی که مرا بیش تر از همه این ها آزرده خاطر ساخت ؛ تبعیض در مراسم ختم جوان مرحوم مبرورالرحمان فرقانی بود. آرزوی قلبی ام این است که مورد آمرزش خداوند قرار بگیرد و من هم از جناب مولوی رحیمی خواستم از فاش ساختن اسامی جلوگیری نمایند اما ظاهرا لزومی به این کار نبود. چون تمامی علمای دینی منطقه در مراسم آن مرحوم که به هر تقدیر  خطای بزرگی چون قتل را مرتکب شده بود، حضور یافتند و سعی در حفظ موقعیت اجتماعی خانواده خطاکار - که البته مسئولیتی هم در قبال خطای فرزند نداشتند- نمودند. 

آن جا مرا ناراحت ساخت که استاد بزرگوارم جناب مولانا موحدی مرحوم مورد حد قرار گرفته را با یک صحابی معترف به خطای خود مقایسه نمودند. آیا اگر چنین خطایی از سوی یک جوان دیگر در این منطقه صورت می گرفت که از یک خانواده عادی می بود باز هم همین تعداد افراد در مراسم ختمش حضور می یافتند ؟ از امام جمعه تایباد و تربت جام و خواف و ... بگیر تا بسیاری دیگر و آیا چنین سخنانی برای تسلی بازماندگان گفته می شد؟ 

به نظرم آمد که این ها ناشی از یک رنج و درد تاریخی است که در منطقه وجود دارد... 


خداوند همه را مورد مغفرت قرار دهد و ما را لحظه ای به خود وانگذارد