مسئولان پاسخ گو باشند ...
محمد رضایی : بانوی زحمتکش و رنجدیده سوژه گزارش امروزمان، دوست ندارد نامش را بگوید، اما به راحتی خودش را یکی از اهالی انتهای خطیب و خیابان 32 شهید آوینی - گلشهر- معرفی میکند. سن و سالش به 50 تا 55 سال میخورد. لاغراندام است و چهره تکیده اما مهربانی دارد. با پشتکار در میان دپوی زبالههای حاشیه شهر بدنبال روزی حلال -پلاستیک و شیشه و هر چیزی به درد بخورد- جستجویش را ادامه میدهد.
لبخندهای مسؤولان
بانوی داستان واقعی ما، به تصور اینکه من یکی از مسؤولان دولتی هستم میگوید: از قول من به مسؤولان بگویید: «روز قیامت هم و جود دارد. من تاکنون بیش از 10 بار به کمیته امداد، بهزیستی، خیریههای خصوصی و امامان جماعت مساجد مراجعه کردهام اما نتوانستهام برای خود و 4فرزند و همسر قطع نخاعی بدون بیمهام راه درآمد ثابتی پیدا کنم. برای همین، مجبورم نان خانوادهام را در سطلهای زباله جستجو کنم.
اوکه صورت آفتاب سوخته چهرهاش را از ظرافت زنانه خالی کرده است، در توضیح بیماری صعبالعلاج همسرش میگوید: او از روی داربست هنگام انتقال مصالح بنایی به طبقه چهارم یک ساختمان، سقوط کرد و پس از 6 ماه مداوا، بستری و تداوم درمان، خانهنشین شد و برای کاهش درد علاوه بر داروهای تجویز شده مجبور به استفاده از تریاک -آنهم دو نوبت در روز-است.
قیمت از کار افتادگی
بانو میگوید: اگر بیمه داشتیم اینهمه مشکل نداشتیم. کارفرما و معمار همسرم هم، یکی از اتباع بیگانه بود. به همین دلیل امکان دریافت خسارت را نداشتیم. کارفرمای اصلی فقط یک میلیون تومان کمک کرد. همسرم را از کار افتاده و بیکار و ما را به حال خودمان رها کرد. به دلیل داشتن 3فرزند مدرسهای مشکلات زیادی داشتیم اما خانهنشینی شوهرم روزگارمان را سختتر از قبل کرده است و الان یک سال و 9ماه است که خودم با همین شغل کثیف، زندگیمان را اداره میکنم.
بانوی سرپرست خانواده، از شوهرش راضی بنظر میرسد و مرتب برای بهبود وضعیتش دعا میکند و میگوید: دکتر گفته فقط برایش دعا کنید. من نمیتوانم برای ترمیم نخاع قطع شده او کاری انجام دهم، شاید خودش روزی خوب بشود شاید هم تا آخر عمر روی ویلچر بماند، کسی چه میداند؟
فرار از خشکسالی به امید زندگی
او با حسرت، از سالهای دور حرف میزند و میگوید: از یکی از روستاهای محروم شهرستان خواف زوزن، به دلیل مشکلات خشکسالی، به امید زندگی بهتر به این شهر بیدر و پیکر آمدیم. متاسفانه پسانداز نداشتیم. شغل همسرم هم به وضعیت بنایی و سر گذر وابسته بود. حالا هم هر چه درآمد دارم برای درمان او و خرجی و اجارهخانه هزینه میکنم. هیچ یک از اقواممان هم به ما کمک نکردهاند، چه رسد به بیگانهها!
بانو میگوید: شوهرم دیگر نمیتواند منتظر معجزه پزشکها بماند اما هنوز برای ادامه درمان باید هر ماه چند بار به مطب دکتر مراجعه کنیم. دیگر نمیدانم آیندهمان چه میشود.
هر شهروند ایرانی حق دارد از حمایتهای اولیه دولتی -در بحث تامین نیازهای اولیه معیشتی، تحصیلی و درمانی- بهرهمند شود. این را «بانو» نمیگوید. این حرف یکی از سرفصلهای قانون اساسی است. اما این خانواده مجبورند خودشان را به ندیدن بزنند و بگذارند و بگذرند. بانوی قصه غمانگیز ما که در گوشهای از همین شهر بزرگ کنار تلّی از غصههایش زندگی میکند، میگوید: مجبور شدهام دو تا از بچههایم را از مدرسه بگیرم و بفرستمشان سر کار پسته شکستن و دیگر شغلهای کمدرآمد خانگی.
کلاه گذاشتن بر سر زبالهگردها
یک ساعتی به غروب مانده و خورشید هنوز از گوشههای آسمان دودگرفته شهر، نور و حرارتش را به زمین میپاشد و بانو همچنان در تلاش برای بستهبندی کیسههای پر از زبالههای قابل بازیافت برای بردن به خانه و یا محل فروش است. میگوید: اینهمه زحمت کشیدهام اما به دلایل مختلف ضایعاتیها سرمان کلاه میگذارند و کمترین قیمت را میپردازند. نمیتوانیم به جایی هم شکایت کنیم چون شغلمان غیرقانونی است.
میگویم میتوانی با خودروی من که باربند دارد این کیسهها را امروز منتقل کنی! لبخند رضایت را بر لبهای خشکیدهاش میبینم.
در کسوت یک نارنجیپوش شهرداری وارد معرکه میشوم و هر سه تا کیسهاش را تا جنوبیترین نقطه شهرک شهید رجایی و در یکی از مراکز خرید ضایعات و به عبارتی بورس زباله، حمل میکنم.
میگوید: بگذار پولم را بگیرم تا کرایهات را بدهم. میگویم نیازی نیست و از او خداحافظی میکنم. در دل دعا میکنم که مرد زبالهخر، سر بانوی قصهمان را کلاه نگذارد.
در یکی از خیابانهای اصلی، کمی آنطرفتر از بورس زباله، چند نوجوان همچنان دستهایشان را تا آرنج در سطلهای زباله فرو بردهاند، اما فکر نمیکنم بتوانم برای قصه اینها هم جایی در صفحه جامعه پیدا کنم. این را میدانم که روزنامههای زیادی کارگران کار و کودکان خیابانی را سوژه و دستمایه تهیه مطالبشان کردهاند اما هنوز مسؤولان پاسخ در خوری به آنان ندادهاند.